باد و َ گندم هیچ
اینجا سمت چپ من خالی نیست همیشه یک نفر نفس به نفس قدم به قدم درون من می تپد
من اگه حرف زدن بلد نیستم،جاش سکوت کردن را حسابی یادگرفتم.
لیلا
باد و َ گندم هیچ اینجا سمت چپ من خالی نیست همیشه یک نفر نفس به نفس قدم به قدم درون من می تپد
باد و َ گندم هیچاینجا سمت چپ من خالی نیست همیشه یک نفر نفس به نفس قدم به قدم درون من می تپد
صفحه اصلی |
مهتاب جلوه گر |
آوازهای باد |
قالب وبلاگ |
پروفایل
من اگه حرف زدن بلد نیستم،جاش سکوت کردن ر
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
درست همین جا بود که شروع کار شروع کار حر فهای در گوشی
پچ پچ های عاشقانهغنج رفتن های دل از خیالدرست توی همین صفحات بود که تمام شدیمما آدم های اول چقدر فرق کردیم این آخر کاریهی نوشتیمنوشتیمو خواندیمخواندیمیکی بودها و نبودها را نوشتیم و خواندیم یکی نبود ها و یکی نابودها آخِر کسی بیاید به من بگوید مگر من چند نفرم که تاوان هزار راه نرفته را تنهایی بدهمما آدم های شدن بودیم خوب شدن ،خوبتر شدن، خوبتر از خوب شدنیادگرفتیم می شود اینجا جور دیگر بودساختیم از خودمان معجزه ای واژه ناکنه منمان من بودنه من بود
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی

خواب چشمانت را هرشب تصاحب می کند
و من جنگجویانه خواب را از اقلیم چشمانت خواهم راند
تا صبح را با طلوع نگاه تو آغاز کنم.
سلام حضرت خورشید
*****
من با تو به شعر آغشته می شوم
موزون
جریان سیال ذهنم جز تو روایت نمی کند
نه قلبم
که واژه ها به این یقین رسیده اند
که باید برای تو تپید
جان دل لیلا
لیلا_مهتاب
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی

اگر مرگم فرا رسید
و یکدیگر را ندیدیم
بدان من تو را بسیار آرزو کردم!
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی

قرار است از جهنم به جهنم برویم.
سوختن سوختن است.
دست و پا نمی زنم.
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
باد و َ گندم هیچ
اینجا سمت چپ من خالی نیست همیشه یک نفر نفس به نفس قدم به قدم درون من می تپد
پریدیم
لیلا
باد و َ گندم هیچ اینجا سمت چپ من خالی نیست همیشه یک نفر نفس به نفس قدم به قدم درون من می تپد
باد و َ گندم هیچاینجا سمت چپ من خالی نیست همیشه یک نفر نفس به نفس قدم به قدم درون من می تپد
صفحه اصلی |
مهتاب جلوه گر |
آوازهای باد |
قالب وبلاگ |
پروفایل
پریدیم
پریدیم
وقتیکه تو رفتی خورشید نمردهدریا و بیابان خدا دست نخوردهوقتیکه تو رفتی ق
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
رک بگویم از همه رنجیده ام از غریب و آشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانه اندمن به هر سازی که شد رقصیده امدر زمستان سکوتم بارها…با نگاه سردتان لرزیده امرد پای مهربانی نیست… نیستمن تمام کوچه را گردیده امسالها از بس که خوش بین بوده ام…هر کلاغی را کبوتر دیده اموزن احساس شما را بارها…با ترازوی خودم سنجیده امبی خیال سردی آغوش ها…من به آغوش خودم چسبیده اممن شما را بارها و بارها…لا به لای هر دعا بخشیده اممقصد من ناکجای قصه هاستاز تمام جاده ها پرسیده اممیروم با واژه ها سر میکنمدامن از خاک شما بر چیده ا
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
امشب دخیل پنجره فولاد میشوم
با التماس حنجره فریاد می شوم
ای هشتمین نماد یقین
آیه آیه نور
بگشا تو باب دلم
با عجل الظهور
من صبر پیشه می کنم
و ناشکیب من
مضطر منم
و آیه ی امن یجیب من
صحنت سلام،
رواقت سلام ،
گنبدت سلام
دل می شود سلام
و زبان گوید السلام
#مهتاب
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
شور بختی ام بر می گرددبه آخرین اشک هایی که برایت ریخت
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
شور بختی ام بر می گرددبه آخرین اشک هایی که برایت ریخت
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
شور بختی ام بر می گرددبه آخرین اشک هایی که برایت ریخت
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی